آخرین روز سال هشتادو پنج و رفتم بام.
بازم راه رفتم ، راه رفتم ، راه رفتم، راه رفتم و تو اون باد سردی که می اومد به تک تک روزای یک سالی که گذشت فکر کردم.
نه فقط به این یک سال ، که همه ی این چند سال برام انگار توی همین یک سال گذشته بود...
باز یه خداحافظی ،
خداحافظی با من ِ این چند سال ...
همه چیز هم خیلی دور بود
هم خیلی نزدیک...
نگاه کن
به آفتاب،
به آسمان،
شکوفه ها.
نفس بکش در این هوا
که یک هوای دیگر است.
نگاه کن ،
امیدها و عشق های تازه ای رسیده اند
برای تو.
و تو بدان
که این بهار ،
نه مثل هر بهار ،
که یک بهار دیگر است...
شکوهی در جانم تنوره می کشد
گویی از پاک ترین هوای کوهستان
لبالب
قدحی در کشیده ام.
در فرصتِِ میانِ ستاره ها
شلنگ انداز
رقصی می کنم
دیوانه
به تماشای من بیا!
شاملو
سرشارم از زندگی... همین!
تکیه گاهم اگر امشب لرزید
بایدم دست به دیوار گرفت...
باعث تمام توقعاتِ دیگران ، خودمونیم!
اینکه بخوای فکر کنی که با تموم شدن دی ، چه چیزایی شروع میشه ، الکی وقت خودت رو تلف کردی!
یعنی چی؟
چه میدونم یعنی چی!
منظورم اینه که خب این دی ماه سرد هم تموم شد، فکر میکنی با شروع شدن بهمن ، چه اتفاقاتی بیفته؟
چه ربطی داشت؟!
چه میدونم چه ربطی داره!
می خواستم بگم که تو فکر میکنی چیزی تغییر میکنه؟
مثلا؟!
چه میدونم ! مثلا اون چیزایی که میخوای!
چی؟!
من چه میدونم! دارم از تو می پرسم!
نپرسم؟ چرا؟ نمیخوای جوابشو بدی؟
...
...
...
...
...آهان ...جوابشو اصلا نداری که بدی!
... آره....فهمیدم دردت چیه داداش!
....دو سالِ که جوابی نداری...
از زن بودن خودم متنفرم!
به خاطر زن بودنم نمی تونم اون آدمی که میخوام باشم، باشم!
به نبود آدمها باید عادت کرد!
جهنم اینه که هر روز از خواب بیدار بشی و حتی ندونی چرا زنده ای...
