تبليغاتX
ساعت صفر 00:00
از بخت یاریِ ماست شاید ، که آنچه میخواهیم یا به دست نمی آید ، یا از دست می گریزد...

آخرین روز سال هشتادو پنج و رفتم بام.

بازم راه رفتم ، راه رفتم ، راه رفتم، راه رفتم و تو اون باد سردی که می اومد به تک تک روزای یک سالی که گذشت فکر کردم.

نه فقط به این یک سال ، که همه ی این چند سال برام انگار توی همین یک سال گذشته بود...

 باز یه خداحافظی ،

خداحافظی با من ِ این چند سال ...

همه چیز هم خیلی دور بود

هم خیلی نزدیک...

 

 

نوشته شده توسط  ساعت صفر در ساعت  | لینک  | 

نگاه کن

    به آفتاب،

       به آسمان،

             شکوفه ها.

 

نفس بکش در این هوا

که یک هوای دیگر است.

 

نگاه کن ،

امیدها و عشق های تازه ای رسیده اند

                                                  برای تو.

و تو بدان 

که این بهار ،

        نه مثل هر بهار ،

               

             که یک بهار دیگر است...

 

 

نوشته شده توسط  ساعت صفر در ساعت  | لینک  | 

شکوهی در جانم تنوره می کشد

گویی از پاک ترین هوای کوهستان

لبالب

      قدحی در کشیده ام.

 

در فرصتِِ میانِ ستاره ها

شلنگ انداز

              رقصی می کنم

دیوانه

به تماشای من بیا!

 

 

 

شاملو

نوشته شده توسط  ساعت صفر در ساعت  | لینک 

سرشارم از زندگی... همین!

 

نوشته شده توسط  ساعت صفر در ساعت  | لینک  | 

تکیه گاهم اگر امشب لرزید

بایدم دست به دیوار گرفت...

 

 

نوشته شده توسط  ساعت صفر در ساعت  | لینک  | 

باعث تمام توقعاتِ دیگران ، خودمونیم!

 

 

نوشته شده توسط  ساعت صفر در ساعت  | لینک  | 

اینکه بخوای فکر کنی که با تموم شدن دی ، چه چیزایی شروع میشه ، الکی وقت خودت رو تلف کردی!

یعنی چی؟

چه میدونم یعنی چی!

منظورم اینه که خب این دی ماه سرد هم تموم شد، فکر میکنی با شروع شدن بهمن ، چه اتفاقاتی بیفته؟

چه ربطی داشت؟!

چه میدونم چه ربطی داره!

می خواستم بگم که تو فکر میکنی چیزی تغییر میکنه؟

مثلا؟!

چه میدونم ! مثلا اون چیزایی که میخوای!

چی؟!

من چه میدونم! دارم از تو می پرسم!

نپرسم؟ چرا؟ نمیخوای جوابشو بدی؟

...

       ...

               ...

                      ...

                          ...آهان ...جوابشو اصلا نداری که بدی!

                               ... آره....فهمیدم دردت چیه داداش!

                                 ....دو سالِ که جوابی نداری...

 

 

نوشته شده توسط  ساعت صفر در ساعت  | لینک  | 

از زن بودن خودم متنفرم!

به خاطر زن بودنم نمی تونم اون آدمی که میخوام باشم،  باشم!

 

 

 

نوشته شده توسط  ساعت صفر در ساعت  | لینک  | 

به نبود آدمها باید عادت کرد! 

 

نوشته شده توسط  ساعت صفر در ساعت  | لینک  | 

جهنم اینه که هر روز از خواب بیدار بشی و حتی ندونی چرا زنده ای...

نوشته شده توسط  ساعت صفر در ساعت  | لینک  |